فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

381

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

وحدت است و به معناى هر حيوانى است كه بر روى زمين راه رود و اغلب بر چهار پايان سوارى و بارى اطلاق مىشود . الدَّابِر - فا گذشته يا ماضى ؛ « بِالأَمْسِ الدَّابِر » : روز گذشته ؛ « ذَهَبَ كَأمْسِ الدّابِر » : بىآنكه اثرى از خود گذارد رفت ، تابع ، پيرو ، آخر هر چيزى ، اصل ، ريشه ؛ « قَطَعَ اللَّهُ دابِرَهم » : خداوند ريشه‌ى آنها را بر كند و نابود كند . الدَّابِرَة - عصب ضخيم بالاى پاشنه‌ى پاى انسان ، قسمت عقب بالاى سم كه چسبيده به مچ پاى حيوان است ، گريختن ؛ « دَابِرَةُ الطيْرِ » : همانند انگشت است در پاى پرنده . الدَّابُوق - [ دبق ] : چسبى است سبز رنگ كه بر روى ميله‌ها كشند و در ميان درختان نهند تا پرندگان را فريب داده و به آن چسبند و شكار شوند . الدَّاثِر - نابود كننده ؛ « الرسمُ الدَّاثِر » ج دَوَاثِر : آنچه كه كهنه شده و از ميان رفته يا محو شده باشد . الدَّاجّ - ج داجّون و داجَّة [ دجّ ] : اين واژه در مفرد و جمع يكسان به كار ميرود همانند واژه‌ى ( الحَاجّ ) : و به معناى خدمتگزاران و باربران است . داجَى - مُدَاجَاةً [ دجو ] هُ : با وى مدارا كرد و دشمنى خود را پنهان نمود ، او را ميان سختى و فراخى باز داشت و منع كرد . داجَنَ - مُداجَنَةً [ دجن ] هُ : او را فريب داد و خدعه زد . الدَّاجِن - ج دَوَاجِن : پرنده يا كبوتر و مرغ خانگى كه در منازل الفت گرفته و نگهدارى شوند . الدَّاجِنة - من السحاب : ابر پر باران ، - ج دَوَاجِن مِنَ الْحَمَامِ وَغِيرِهِ : مترادف ( الدّاجِن ) است . الدَّاجِي - [ دجو ] من العيش : زندگانى خوش و فراخ ؛ « لَيْلٌ دَاج » : شب تاريك . الدَّاجِيَة - [ دجو ] : « نعمةٌ داجِيَةٌ » : نعمتى فراخ ؛ « لَيلةٌ دَاجِيَةٌ » : شبى تاريك . داحَ - - دَوْحاً [ دوح ] البطنُ : شكم باد كرد و سرازير شد ، - تِ الشجَرَةُ : درخت تنومند شد . الدَّاح - [ دوح ] : دستبند محكم و تافته ، عكس و تصوير كاريكاتورى كه براى كودكان رسم كنند . الدَّاحة - [ دوح ] : دنيا . الدَّاحِر - دور كننده ، دفع كننده . الدَّاحِس - ورم سخت در انگشت . داحَلَ - مُدَاحَلَةً [ دحل ] ه : او را فريب داد . الدَّاحُوس - مترادف ( الداحِس ) است . الدَّاحُول - شكارگر با دامهاى خود ، - ج دَوَاحيل : دام چوبى كه شكارگر آهوان براى شكار آنها نصب كند . داخَ - دَوْخاً [ دوخ ] : زبون و فروتن شد ، - البلادَ : شهرها يا كشورها را مغلوب خود نمود و بر آنها دست يافت ، - الرجُلُ : آن مرد به درد سرگيجه دچار شد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . داخَلَ - مُدَاخَلَةً و دِخَالًا [ دخل ] هُ العجبُ : شگفتى در او پديد آمد ، - هُ فى امُوره : در كارهاى او معارضه كرد . الدَّاخِل - فا درون ، داخل . متناقض ( الخارج ) است ، - فى كَذَا : آنكه يا آنچه در شمار يا ضمن چيزى درآيد ، آنچه كه در چيزى درج شده باشد ؛ « داخلا » : باطنا ، ضمنا . الدَّاخِلَة - ج دَوَاخِل : « داخِلةُ الإنسانِ » : نيت و عقيده و يا مذهب و درون انسان ؛ « داخِلَةُ الأرضِ » : باطن يا درون زمين ؛ « داخِلةُ الإزَار » : قسمت پوشانيده‌ى بدن ، آن قسمت از بدن كه زير پوشش شلوار يا لنگ باشد . و آن قسمت را از بدن كه باز و عريان باشد ( خَارِجَةُ الإِزَار ) نامند . الدَّاخِليّ - منسوب به ( الداخِل ) است ؛ « تِلميذٌ دَاخِلِي » : دانش آموز شبانه روزى كه در مدرسه بخورد و بخوابد . الدَّاخِليَّة - مؤنث ( الداخِلِي ) است ؛ « مَدْرَسَةٌ داخِليَّة » : مدرسه‌ى شبانه روزى ؛ « حرب داخِليّة » : جنگ داخلى ؛ « مَلابِسُ دَاخِليّة » : لباسهاى زير مانند شورت و عرقگير ، درون و داخل ؛ « داخِليَّة البِلَاد » : درون كشور ، داخل مرز ؛ « وزارةُ الدّاخِليَّة » : وزارت كشور . الدَّاخُون - ج دَوَاخِين : آنچه كه از آن دود برآيد . اين واژه در زبان متداول رايج است . دادَ - - دَوْداً [ دود ] الطعامُ : غذا كرم افتاد و فاسد شد . دارَ - - دَوْراً و دَوَرَاناً [ دور ] : حركت كرد و بجاى خود برگشت ، - بِالشَيءِ وَعَليهِ و حَولَه : به دور آن چيز گشت ، - الدَّهرُ : زمانه برگشت و از حالى به حالى شد ، - تْ رَحَى الحَرْبِ : جنگ آغاز شد ؛ « المَعَارك التى دَارَتْ رَحَاهَا » : جنگ و گريزهائى كه پديد آمد ، - تْ عليهمُ الدوَائِرُ : حوادث و سختيها و اندوههاى روزگار بر آنها فرود آمد . الدَّار - مؤنَّثة و قد تذكَّر ، ج دُور و دِيَار و أدْؤُر و أدْوُر و أدْوِرَة و دِيَارَة و أدْوَار و دُورَات و دِيَارَات و دُورَان و دِيرَان [ دور ] : خانه ، مسكن ، محل ، شهر ، قبيله ؛ « دَارُ الكُتُبِ » : كتابخانه‌ى عمومى ، جاى خريد و فروش كتاب و نشريات ؛ « دَارُ الآثارِ » : موزه ؛ « دَارُ الْبَرِيد » : مركز پست ؛ « دارُ الْحَربِ » : كشور دشمن ؛ « دَارُ الفَنَاءِ » : دنيا ؛ « الدارُ البَاقِيَة او دَارُ البَقَاءِ » : آخرت ؛ « انْتَقَلَ الى الدّارِ البَاقِيَة » : مرد ، بدرود زندگى گفت ؛ « دارُ القَرار » : آخرت ؛ « دور السِّينَما » : سالنهائى كه در آن فيلمهاى سينمائى نمايش داده مىشود ؛ « دُورُ اللَّهْوِ » : اماكن تفريح و سرگرمى ، باشگاههاى شبانه ، كاباره‌ها . الدَّارّ - ج دُرُور و دُرَّر و دُرَّار [ درّ ] : فا ماده شتر بسيار شير ده . دارَى - مُدَارَاة [ دري ] هُ : با وى مهربانى كرد و او را گول زد ، - هُ عِند العَامَّة : و در زبان متداول به معناى رضايت وى را جلب و خواسته‌اش را بر آورد كرد مىباشد . الدَّارَانِ - [ دور ] : دنيا و آخرت .